تبليغاتX
کرانه ی اسمان


کرانه ی اسمان

فتح دل دوست تنها با شبیخون لبخند و مهر ممکن است

  

    زندگي يك آرزوي دور نيست

         زندگي يك جستجوي كور نيست

    زيستن در پيله ي پروانه نيست

          زندگي كن ....

    زندگي افسانه زيست.

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 | | کرانه ی آسمان | |

در رفتن جان از بدن                گويند هرلحظه سخن

من خود به چشم  خويشتن               ديدم كه جانم ميرود

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | | کرانه ی آسمان | |


در جهاني كه همه مثل و مثال و مثل است

گوهر اصل نيابي كه  تماما بدن است

حاصل آن همه شاگردي استادان چيست؟

آنچه گفتند به ما قصه و ضرب المثل است

یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | | کرانه ی آسمان | |

 

 

هستيم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس

                             که دراز است ره مقصد و من نو سفرم

                                      .......

شنبه نهم اردیبهشت 1391 | | کرانه ی آسمان | |


مزه ي زندگي را  چشيدم 

هنوز دم نكشيده  بگذار خوب جا بيافتد...

جمعه یکم اردیبهشت 1391 | | کرانه ی آسمان | |


زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود...

یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 | | کرانه ی آسمان | |


چشم من جام مي و نگاهم شراب

قلب من جام مي و  مهرت شراب

سر من جامي و خيالت شراب

سر كش اين جام مي و مست شو .

سرميكشم خيالت را و مست ميشوم

سركش نگاهم را و مست شو

سر ميكشم مهر تو را و مست ميشوم.....

سه شنبه هشتم فروردین 1391 | | کرانه ی آسمان | |


گرمایت روزی یخ میزند؛در نهایت تابش عشق ،اگر...

آن را باور نداشته باشی

میدانم که در کنارم حضور داری....

می دانم که هستی

اما...

بنگر...

بنگر به خاطر تمام رویاهایم که با تو سپری می شود

بشنو....

بشنو به خاطر تمام حرفهایم که

در اوج بدی به خوبی منجر می شود.

دوستم بدار....

به خاطر عشق...

که درون سینه ی ستاره ها کم و زیاد

به معنای مرموزی به جانت نفوذ میکند...

دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 | | کرانه ی آسمان | |

(قسمت دوم)

اون روز توی دانشکده تا غروب موندیم و گفتیم و خندیدیم ولی چشمای همه غمگین بوداز 

این پایان ....

وقته خداحافظی از دانشکده و کلاسها و گروه رسیده بود ....

از غمگینی و حس دلتنگی اون لحظه ها چیزی نمیگم چون قابل وصف نیست...

غروب که به خوابگاه رسیدیم انگار رنگ زندگی یه جوری شده بود؛تاریکتر بود گویا

شب یلدایی که گاهی با اشک گذشت و گاهی خنده و گاهی هم سکوتی ناگهانی...

اما از مزاحم تلفنی بگم و شاید چون بعدا معلوم شد کی بوده  خواستم از این ماجرا چیزی بنویسم

اونشب دخترا تصمیم گرفتن با یه شماره ی دیگه بهش زنگ بزنن و مسولیت عملیات رو 

تیا به عهده گرفت...

وقتی گوشی رو ایفون رفت و صدا رو شنیدم از ناراحتی داشتم دیوووونه میشدم

یکی از دوستان خانوادگی و همشهری های خودم توی دانشکده که همیشه به خاطر 

اینکه اشنا بود باهاش احوال پرسی داشتم و از همه مهمتر دوست برادرم بود

شماره ی منو از اون دوتا دختر همکلاسی گرفته بود ....

همون لحظه بهش اس ام اس دادم و گفتم که خیلی براش متاسفم که از 

اعتمادم  سوءاستفاده کرده  و نمیخوام دیگه هیچ وقت ببینمش....

بعداز اون گوشیشو خاموش کرد و منم دیگه ندیدمش تا روزای امتحان

که اولین امتحانم رو دادم و توی سالن با چندتایی از بچه ها بودم دیدم اومد طرفمون

و سلام کرد و تا خواست ادامه بده من از بقیه خداحافظی کردم و دور شدم

تمام روزایی که واسه امتحان میرفتیم دانشکده اونم بود جلوم سبز میشد 

اما به نظرم کارش زشت تر از این حرفا بود تا اینکه رفته بود پیش زهرا  و گفته بود که 

اشتباه کرده و کلی احساس ندامت...

دلیل کارشو دونستم اما درک نکردم و .....

بعدا  واسه برادرم تعریف کردم چی شده و علتش رو هم گفتم و ازش خواستم 

که خیلی بهش اعتماد نکنه از این به بعد و این اقای دوست خائن  الان مدتیه تحریم شده.

ما بعداز اردوی جنجالی که رفتیم و شب یلدای غمگینمون صبح روز بعد از هم جدا شدیم

هرکس راهی خونه شد...


(غمگین نوشت : درون خیس ترین جای زمین نبودنت امیدم را بارور کرد

خزان بی برگتر

زمستان سوزناک تر

و چشمان من غمگین تر

ای کاش.... کمی می ماندی

من , دیگر هیچ ندارم.... )


دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 | | کرانه ی آسمان | |

(قسمت اول)


سلام

یک ماه از تموم شدن دانشگاهم نمیگذره و چه قدر زود گذشت..

جدا شدن از دوستا و هم اتاقیا و استادا حس غم انگیزی رو بهم منتقل کرده

یک روز مونده به آخرین روز ترم با دوستان نزدیکم رفتیم یه اردو یا شبه اردو

به یکی از شهرهای اطراف و میشه گفت اردوی خداحافظی بود...

یه اردوی 8 نفره و البته بدون اطلاع بقیه ی کلاس (البته چون نمیخواستیم حراست بفهمه و

این ترم آخری گرفتار کمیته ی انضباطی بشیم).

کلی عکس گرفتیم و  ناهارو در یکی از رستورانهای خوب اون شهر خوردیم ولی 

اونی که مهم بود صمیمیتی بود که بیشتر از قبل شده بود .شهری که ما رفته بودیم 

در واقع محل زندگی آقای (ص.م) بود که خودشم اومده بود اردو و بعداز ناهار 

دوتا خواهراش و داداش و زن داداشش به دیدن ما اومدن و گفتن که مادرشون  توی خونه منتظر ماهستن

از ما انکار و از اونا اصرار و بالاخره رفتیم...

مادری مهربون و با محبت و کلی با هم دوست شدیم...

وقت برگشتن و خداحافظی رسید و ما همه غمگین از خداحافظی بودیم  

اما امیدی هم بود و اون اینکه فردا رو هم داریم (از این جمع 8 نفری 4 نفرمون زودتر فارغ التحصیل میشدیم)

به خوابگاه که رسیدم هنوز خستگی از تنم بیرون نرفته بود که یه اس ام اس با یه شماره ی ناشناس 

برای گوشیم اومد و گفت سلام خسته نباشی اردو  خوش گذشت؟

وجالب بود که اسم شهری که رفته بودیم رو هم نوشته بود .با خودم گفتم شاید از بچه های

خودمونه که داره اذیت میکنه کمی که گذشت یه اس ام اس دیگه و ماجرا ادامه داشت 

تا فردای اونروز که ساعت 8 کلاس داشتیم وقتی رفتم دانشکده کمی عصبی بودم به خاطر محتوای

اس ام اس های دیشب چون دیگه میدونستم کار بچه های گروه نیست...

و از قیافه م تابلو بود وقتی تیا ازم پرسید جریانو بهش گفتم و کم کم بقیه ی گروه هم 

از جریان باخبر شدن و هرکسی چیزی گفت ذهنم به جایی نمیرسید آقای (ع . ح)

ازم خواست شماره رو بهش بدم منم اینکارو کردم داشتیم میرفتیم بوفه که 

دوتا از دخترای کلاس بهم رسیدن سوالی پرسیدن که مثل جرقه به مغزم رسید

که میتونه کار اونا باشه  خلاصه تحقیقات ادامه پیدا کرد که گوشیم زنگ خورد 

جواب دادم اما کسی حرف نمیزد بعد دوباره اس ام اس شروع شد و اینبار با حرفای زشتتر

تصمیم داشتیم  با بچه ها  شب بریم خوابگاه من چون هم  اون شب شب یلدا بود و منم تنها 

بودم تا غروب صبر کردیم که کلاس همه تموم بشه با هم بریم 

روی چمن ها ی حیاط دانشکده نشسته بودیم و منتظربودیم آقایون همکلاسی هم بیان 

که بریم چای سفارش بدیم اما گوشی من همچنان داشت اس ام اس های مزاحمم رو دریافت میکرد

ازم خواست توی یکی از اس ام اسهاش که برم به یکی از پارکهای دور از دانشگاه 

میخواد باهام بحرفه و اعتراف میکنم اصلا ترس یا استرسی نداشتم 

اما خیلی مشتاق بودم بدونم کیه و تا اون لحظه فکر میکردم دارم با یه دختر حرف میزنم

مدتی گذشت اما پسرا دیر کرده بودن زهرا بهشون زنگید گفتن دارن میان سلف شلوغ بوده

وقتی برگشتن کمی گرفته بودن و بعداز پرسیدن جریان گفتن که با چند شماره 

ناشناس به شماره مزاحم من زنگ زدن و صدای یه  پسر بوده نه دختر 

و ناراحتی من و بقیه دخترا از حرفایی بود که زده بود و ....

تیا که از بقیه بهم نزدیکتره گفت ناراحت نباش تافردا صبح برات پیداش میکنم و

با یه نقشه ی از قبل طراحی شده رفتیم که آقای مزاحم رو کشف کرده به 

سزای اعمالش برسانیم و در ملاء عام  ...

(ادامه ی ماجرا در پست بعدی ...)

یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 | | کرانه ی آسمان | |

Click Me Please